اين نوشتار تقديم به روح بلند مردی است که تا آخرين قطره خون به کشورش و انسانيت و شرف انسانی وفادار بود و در سوگش دوست و دشمن گريستند .

 

- زندگی نامه احمد شاه مسعود از زبان خودش - قسمت اول

 

گفتگوي احمد شاه فرزان با احمد شاه مسعود به تاريخ 15/3/1378 برابر به 5/6/1999، تحت عنوان (تارسيدن به قله ي آزادي) به نقل از کتاب «مردي استوار و اميدوار به افق هاي دور»، صفحات 74-98، به اهتمام: احمد شاه فرزان و انجنير توريالي غياثي، از انتشارات ترانه، چاپ اول، بهار 1379.

 

س: جناب احمد شاه مسعود، لطفاً از دوران كودكي خود بگوييد، از سال هاي آغازين مكتب. دوره ي ابتدايي مكتب را در كجا خوانده ايد، آيا خاطره اي هم از آن ايام و آن مكان به خاطر داريد؟
ج: چون مرحوم پدرم - دگروال دوست محمد- قومندان ( فرمانده )ژاندرام پوليس هرات بود، من صنف( کلاس - مدرسه ) دو تا چهار را در هرات درس خواندم، خوب يادم هست وقتي كه به هرات مي آمديم در دو طرف جاده (ميرداود) درخت هاي ناژو صف كشيده بودند. و همچنين به خاطر دارم، روزي كه با پدرم به طرف مكتب مي رفتم، گلدسته هاي مسجد جامع هرات را نشانش دادم و سوال كردم، اين كجاست؟ من در مكتب "موفق" درس مي خواندم، در آن جا، پدرم مرا نزد يك مولوي( آخوند - روحانی مجتهد ) گذاشت تا قرآن و علوم ديني را نيز بياموزم. آن مرد روحاني، مدرس مدرسه جامع بود، از نزد آن عالم فيض زيادي بردم. پدرم با او دوست بود و بيشتر شب ها نزدش مي رفت.

س: از مادرتان، از قبله گاه تان ( در زبان دری - افغانی به پدر قبله گاه می گويند )، از روز اول مكتب و از محبت هاي شان چيزي به ياد داريد؟
ج: پدرم به تعليم و تربيت ما (من و برادرانم) علاقه اي مفرط داشت، به ما معلم خصوصي گرفته بود، درعين حال خودش هم به درس و مشق هاي ما رسيدگي مي كرد. و اما مادرم، نسبت به من خيلي محبت داشت و من هم مادرم را دوست داشتم، ايشان به من زحمت زيادي كشيدند و من به مادرم وابستگي خاصي داشتم، و او سرشار از مهر مادري بود. و اما خاطره ي روز اول مكتب، مادرم موهايم را نوازش كرد، و مرا راهي مكتب ساخت. مهر و محبت هاي مادر فراموش ناشدني است.

س: روابط شما با برادران و خواهران تان چگونه بود؟

ج: خوب معلوم است، دوستانه و صميمي. خواهرها و برادرهايم را مساويانه دوست داشتم. پدرم نظامي بود، سعي داشت ما را خوب تربيت كند. نظم و تربيت در زندگي خصوصي.

س: در دوران بچگي، مثل همه ي بچه ها، چه رؤيايي در سر داشتيد، مثلاً فكر نمي كرديد، روزي مثل پدرتان لباس نظامي بپوشيد؟

ج: رؤياها و آرزوها، در خوي و خصلت هر انساني است، من هم رؤياهايي در سر داشتم، آن هم درعالم نوجواني. وقتي بچه بودم، چون قبله گاهم  ( پدرم )صاحب منصب نظامي بود، هميشه فكر مي كردم كه بايد در زندگي از پدرم جلوتر و بيشتر پيشرفت كنم. و اين يكي از آرزوهايم بود، و اين در حالي بود كه من به درس هايم علاقه اي نشان نمي دادم. گرچه من و يحيي و دين محمد، برادرهايم، پيش ملاهم درس مي خوانديم. ولي من دنياي ديگري داشتم كه در آن سير و سياحت مي كردم. يك روز ملا عصباني شد و گفت: « برو ريسمان را بياور!» از جايم جستم و از خانه گريختم و ملا در خانه مانده بود، پدرم كه با خبر شد، گفت: «چرا اين كار را كردي؟»، من چيزي نگفتم، پدرم خنديد و من ديگر پيش آن ملا درس نخواندم.

اينكه چرا من در ابتداييه به درس علاقه نداشتم، شايد علتش اين بوده باشد كه مرا در سن پنج سالگي به مكتب گذاشته بودند، سني كه نمي دانستم درس چيست. بعدش كه امتحان دادم، به صنف سوم قبول شدم. تا اينكه به ليسه ( دبيرستان ) استقلال شامل شدم، تا صنف دوازده در درس رياضي ضعيف بودم، يحيي برادرم اول نمره بود، به من مي گفت: «اين سوال رياضي به نظرت چطور حل مي شود؟»، من به او خنديدم كه چرا از من مي پرسي. تا اينكه روزي معلم رياضي به من گفت: «رياضي تو خوب است، بيشتر بخوان»، همين تشويق ها بر من تأثير گذاشت، در حالي كه در رياضي و لسان ( زبان ) فرانسه ضعيف بودم و يا توجه نداشتم. به برادرم احمد ضيا گفتم، تا كتاب هاي رياضي و فارسي به من تهيه كند، اوايل سال تحصيلي بود كه تصميم گرفتم خوب درس بخوانم، در نيمه دوم سال تحصيلي، شب ها را تا نزديك صبح درس مي خواندم كه مرا همانجا خواب مي برد. پدرم مي گفت: «كمتر درس بخوان، مريض مي شوي». در همين زمان و در طول اين جديت بود كه من معلم رياضي هم صنفي هايم ( هم کلاسی ) شدم. همان تشويق ها باعث شد كه به درس هايم، به طور جدي بپردازم. آنقدر درس هايم را جدي گرفته بودم كه اكثر اوقاتم صرف درس خواندن مي شد. روز هاي جشن استقلال بود. رفته بودم نندارتون به تماشا، كتاب مثلثات خريدم. خواندم و خواندم. ده روز بعد كاملاً از بر كردم. هم صنفي هايم به من مي گفتند چطور درس هايت خوب شده. سر انجام رياضي ام آنقدر خوب شده بود كه كورس ( کلاس ) رياضي باز كرده بودم و شاگردهايي داشتم.