زندگی نامه احمد شاه مسعود - دوران دبیرستان و ورود به دانشگاه - قسمت دوم
اين نوشتار تقديم به روح بلند مردی است که تا آخرين قطره خون به کشورش و انسانيت و شرف انسانی وفادار بود و در سوگش دوست و دشمن گريستند .
- زندگی نامه احمد شاه مسعود از زبان خودش - قسمت دوم
س: در دوران بچگي چه بازي هايي را دوست داشتيد؟ آيا با بچه هاي ديگر مي جوشيديد؟
ج: خانه ي ما در كارته ي پروان (محله ای در کابل ) بود، آنجا دوستان خوبي داشتم، كه پنجاه شصت نفري بودند. آن وقت ها من در صنف هفتم ليسه استقلال بودم. من در بازي ها فرماندهي بچه ها را به عهده داشتم. يك روز بين من و بچه اي به نام بريالي، كه ما او را (بري) صدا مي كرديم، دعوا شد. او كه از بچه هاي سفيدچهر پنجشير بود، رفت تا دوستانش را جمع كند. من كه توسط يكي از دوستانم با خبر شدم. من هم در مقابل او، دوستانم را خبر كرده و يكجا جمع شديم. پنجاه شصت بچه ي هم سن و سال مجهز به غلك در كوهپايه هاي كارته پروان موضع گرفته بوديم. من به بچه هاي ديگر گفتم، هر وقت كه دستور دادم، همزمان از غلك هاي تان براي دفاع استفاده كنيد، همين كه موقع را مناسب ديدم، دستور دادم، همه ي بچه ها كه با غلك هاي شان آماده بودند، باهم و همزمان با غلك هاي شان به سوي مواضع بچه هاي حريف، سنگ رها كردند.بين ما نبردي با غلك ( تيرکمان ) در گرفت. آنها كه تعداد شان به ده بيست نفر مي رسيد، مجبور به عقب نشيني شدند و از آن به بعد من فرمانده آن گروه از بچه ها شدم. من به قوتبال هم علاقه داشتم، يك تيم فوتبال داشتيم كه در آن بازي مي كرديم، بچه ها به من گفتند تو مربي ما باش. من قبول كردم و مربي آنها شدم. تيمي كه نجيب الله - آخرين رييس جمهور دوران كمونستي- عضو آن بود، آنها مسابقه اي ترتيب داده بودند، كه من مربي گري آن مسابقه را به عهده داشتم. پس از پايان مسابقه، نجيب الله به من گفت: «تو چرا داوري مي كردي، چه كسي تو را مربي كرده؟»، بين ما مشاجره ي لفظي پيش آمد، فردايش گروه دوستانم را جمع كردم و آنها ميدان فوتبال را پر از سنگ كردند، گروه دوستان نجيب الله دوازده نفر بودند و نزديك بود بين ما دعواي سختي به وجود آيد. كسي چه مي دانست، روزي من به كوه ها و دره هاي پنجشير بروم و عليه نجيب الله بجنگم و او تا آخرين روز حكومتش بر ضد من و من بر ضد او باهم ستيزه كنيم.
صنف دوازدهم بودم، كورس تدريس رياضي داشتم. با همان بچه هاي همدوره اي ام، روزي به مسجد حاجي مير احمد رفتيم. ما يك صنف بزرگ بوديم. به ملاي مسجد گفتم: «ما آمده ايم تا به ما قرآن بياموزي»، سيد يعقوب امام جمعه ي آن مسجد بود، قبول كرد. ما شب ها مي رفتيم مسجد، قرآن مي آموختيم، جالب اينجاست كه همان دوستانم با من به پوهنتون (دانشگاه) راه يافتند. شعله يي ها (طرفداران شعله ي جاويد-گروه کمونيست) هم همان وقت كورس هايي را داير كردند و فعاليت داشتند. صبور يكي از دوستانم، هميشه در كنارم بود، بعد ها دستگير شد و به زندان دهمزنگ افتاد و همانجا شهيد شد.
س: قبله گاه ( پدر )شما، صاحب منصب بودند، احتمالاً ايشان با دوستان شان دورهم جمع مي شدند، آيا شما در نوجواني، در آن جمع شركت مي كرديد؟ و آيا اين دورهم آمدن ها، تأثيري بر شما گذاشت؟
ج: پدرم دوستان زيادي داشت و همه آگاه به مسايل سياسي روز بودند، مي آمدند خانه ي ما، با هم بحث مي كردند، محور اصلي جر و بحث شان، اوضاع سياسي روز جهان و كشور بود.
طبيعي است كه تحت تأثير قرار مي گرفتم. روي آينده ام خيلي تأثير گذار بود. جنرال مودودي قومندان پوهنحي (دانشكده) انجنيري (مهندسي(جنرال غلام علي و جنرال هاي ديگر به خانه ي ما، نزد پدرم مي آمدند. مسايل سياسي روز، داغ بود و من به سخنان شان گوش مي دادم و برداشت هايي مي كردم.
من دوست داشتم به حربي پوهنتون (دانشگاه افسري) بروم، پدرم مي گفت: «بايد فاكولته ( دانشکده ) طب و يا انجنيري را بخواني.» تا اينكه يك شب جنرال غلام علي خان به خانه ي ما آمد. من به او گفتم: «مي خواهم در حربي پوهنتون درس بخوانم و افسر شوم.» جنرال غلام علي با تأثر گفت: «اي كاش من داكتر و يا انجنير مي بودم. من سي سال در نيروهاي مسلح كشور خدمت كردم، چه حاصل؟» آن جا بود كه تأمل كرده و كنجكاو شدم كه چه بايد بكنم و چه رشته اي را انتخاب كنم. تا اينكه جنرال مودودي هم به من گفت: «كشور ما به رشته هاي طب و انجنيري و ... نياز مبرم دارد، نه رشته هاي نظامي.» همچنين روح الله يكي از دوستانم نيز به من گفت: «به پلي تخنيك برو، پشيمان نمي شوي.» او مرا به نزديك ساختمان زيباي پوهنتون پلي تخنيك برد و آن جا را نشانم داد. من با خود گفتم، بايد به اين مكان راه يابم، تا اينكه در امتحان كنكور قبول شدم و به آرزويم رسيدم ولي ... .
س: از ليسه ي استقلال بگوييد. از اولين روزهاي آن و از چگونگي روابط با همصنفي هاي تان بگوييد؟
ج: همان روزها، همان دوران ليسه و با همصنفي هايم، بهترين دوران زندگي ام بود، فوتبال بازي مي كرديم، دنيايي از شور و شوق و جواني بود، بهترين خاطرات درهمان دوران در انسان شكل مي گيرد و شخصيت انسان رشد مي كند.
س: فعاليت هاي سياسي شما از چه سن و سالي شروع شد؟
ج: تا جايي كه به خاطر دارم، فعاليت هاي سياسي من از صنف نهم شروع شد. چون در آن زمان، احزاب و جريان هاي سياسي در ليسه ها فعال شده بود، من هم با دوستانم در اين محافل شركت جسته و با ديگران جر و بحث مي كرديم. و كم كم علاقمند به مسايل سياسي روز شدم.
س: در صنف از جمله شاگردان شوخ بوديد، يا گوشه گير؟ در رديف اول صنف مي نشستيد و يا در آخر؟
ج: آدم گوشه گيري نبودم، با دوستانم معاشرت داشتم. فوتبال و كاراته بازي مي كرديم و برايم فرق نمي كرد كه به رديف اول صنف بنشينم و يا در آخر صنف.
س: شعر و موسيقي انسان را در رؤيا فرو مي برد، شما كدامش را ترجيح مي دهيد؟
ج: اشعار حافظ را دوست دارم، هميشه مي خوانم، شعر حافظ مرا متحول مي كند و به من الهام مي بخشد. موسيقي احساسات دروني انسان را بر مي انگيزد، و شعر و موسيقي درهر انساني اثر مي گذارد.
س: انسان ذاتاً موجود عاشقي است، نظر شما در مورد عشق چيست؟ آيا جنگ عشق را در انسان نمي كشد، اين طور نيست؟
ج: جهاد در راه خدا، وطن و آزادي، آرمان من بود، چه عشقي والاتر از اين، عشق به خدا، عشق به مردم، عشق به آزادي انسان. تلاش براي رهايي انسان از بند و زنجير، وقتي كه انسان چنين عشقي داشته باشد و به پاس از آرمانش جان بركف بگذارد و به خاطر صلح و آزادي جهاد كند، تا انسان به حق طبيعي و انساني خود، يعني آزادي، دست يابد، عشق به خودي خود معني مي شود.
س: پوهنتون (دانشگاه)، فضاي شاعرانه ي آن، درخت هاي بيد مجنون و جوانان شاد، آيا خاطره انگيز نبود؟ دلتان نمي خواهد آن روزها، دوباره تكرار شود؟
ج: در زندگي لحظاتي است كه تكرار نمي شود. من در آن زمان، مصروف درس خود بودم. هرگز به اين روزها فكر نمي كردم. مي شود گفت همان دو سال پوهنتون ( دانشگاه )، از بهترين دوران زندگي ام بود، تا اينكه آن كودتاي نا فرجام 1354 هجري شمسي و 1975 ميلادي شكل گرفت و كشمكش هاي سياسي، زندگي مخفي دروان داود و پس از آن نبرد مسلحانه ي سال 1354 دره ي پنجشير، كه با شكست همراه بود، سر نوشت مرا عوض كرد.