س: آيا در پوهنتون (دانشگاه) به سياست رو آورديد و يا در وقت ديگر؟ انگيزه ي تان چه بود؟

ج: قراري كه قبلاً هم گفتم، از نوجواني در خانه، تحت تأثير صحبت ها و تبصره هاي پدرم و دوستانش قرار مي گرفتم، پدرم شب ها به اخبار و تفاسير سياسي راديوها گوش مي داد. گاهي كه وقت نداشت به من مي گفت اين كار را بكنم، من اخبار را گوش كرده و با نقشه تطبيق و به پدرم بازگو مي كردم. پدرم از شوروي ها و از اهداف شان در افغانستان و منطقه سخن مي گفت. او اهداف شوروي را كه توسط جريان هايي در نيروهاي مسلح فعال بود و بايد در افغانستان بر آورده مي شد، - يعني توسط اعضاي حزب خلق و پرچم (حزب کمونيست در افغانستان ) - با اهداف سياسي اين دو حزب، تحليل و تفسير مي كرد كه مرا به انديشه وامي داشت.

س: از سال 1352-1973 ميلادي، كه پوهنتون ( دانشگاه )  كابل كانون اوج كشمكش ها و رقابت هاي سياسي شده بود، آيا شما هم در آن كشاكش ها مستقيماً شركت داشتيد؟

ج: در آن سال ها بيشتر به فكر درس بودم، علاقه داشتم در زندگي و درسهايم پيشرفت كنم تا در آينده براي كشورم مفيد باشم.

س: از دوستان دوره ي پوهنتون تان مي توانيد اسم ببريد، آيا بعدها هم آن ها را ديديد؟

ج: در آنجا صبور با من رفيق بود، و بعدها درجريان مبارزات من، خيلي ها به من پيوستند.

س: چطور متوجه شديد كه در ليست سياه داودخان ( ژنرال داود که با کودتا بر عليه ظاهر شاه پسر عموی خود به حکومت رسيده بود ) هستيد؟ با چه كسي و يا كساني و به كجا رفتيد؟

ج: سال 1354-1975 ميلادي سال پر ماجرايي بود، تعداد زيادي از اعضاي نهضت جوانان مسلمان - دوصد نفر- توسط پوليس داودخان دستگير و به زندان افتادند. جگرن محمد غوث (از اعضاي خانواده ي ما) از جمله ي آنان بود. بعد از ظهر خبر دار شديم و به قرغه رفتيم. يكي از خويشان، به خانواده ام خبرداده بود، بعد براي من هم دوسيه درست كرده بودند. پوليس در تعقيب من بود، كودتاي حكمتيار خيلي پيش از موعد و بي نتيجه ماند.

س: مي گويند در سال 1354- 1975 ميلادي در دره ي پنجشير گروه چريكي را تشكيل و چند ولسوالي را به تصرف خود در آورديد، چرا شكست خورديد؟

ج: در آن سال ها، حرف حكمتيار اين بود كه از اطراف كابل بايد حركتي شروع شود - يك قيام مسلحانه- تا بهانه اي براي بيرون آوردن تانك پيدا شود. آن هم به دستور عبدالكريم مستغني معاون وزير دفاع وقت، كه حكمتيار ادعا مي كرد با وي در ارتباط است. نقشه اش اين طور بود: آن گاه كه تانك ها به بهانه ي سركوب شورشيان بيرون بيايند. سپس تانك ها در يك عمل بر عكس و پيشي بيني نشده، راديو كابل و ارگ داوود خان را بگيرند و كودتا شكل بگيرد و اجرا شود.

اين بود كه گروه چريكي در پنجشير (85 كيلومتري كابل) تشكيل شد، كه همه از جوانان تحصيلكرده بودند. روي اين اميد كه در كابل كودتا خواهد شد، نبرد را با سلاح هاي كمي كه داشتيم، آغاز كرديم، ولسوالي هاي حصه اول، حصه دوم و رخه را تصرف كرديم. در آنجا، در انتظار مانديم. به راديو گوش مي داديم كه، كودتا به نتيجه اي برسد، ولي نتيجه آن شد كه فكرش را نمي كرديم؛ نيروهاي دولتي از مركز براي سر كوب چريك هاي پنجشير شتافتند و چون مردم با ما نبودند، شرايط براي نبردهاي مسلحانه مهيا نشده بود، و يا به عبارت ديگر، مردم انگيزه نداشتند، زيرا داود را يك فرد مسلمان مي دانستند. بر اين اساس، گروه چريكي نوپا و كم تجربه ي ما توسط نيروهاي مسلح داود خان به شدت سركوب شد، تقريباً نيمي از نيروهاي ما زخمي و شهيد شدند، و از كودتا خبري نشد و من با عده ي ديگر مجبور به هجرت شده و به پاكستان رفتيم.

س: با چند نفر به پاكستان مهاجرت كرديد؟

ج: در سال 1354 كه با تعدادي به پاكستان رفتيم، دوباره به كشور برگشتيم، من اكثراً در داخل بودم. ما بايد به مراكز كمونيست ها حمله مي كرديم؛ جنرال حيدر رسولي را بايد از سر راه بر مي داشتيم. ببرك كارمل و تركي، نيروهاي نفوذي شاخه حزب خلق در نيروهاي مسلح داودخان، سد راه بودند. از طرفي در بين ما نيز اختلاف نظر وجود داشت، به ويژه بين من و حكمتيار، تعداد ما 54 نفر بود، بايد يك عمليات انتحاري انجام مي شد. چون اين حركت سازماندهي شده نبود، من مخالفت كردم، در آن زمان و شرايط، حزب خلق، شاخه ي نظامي اش توسط امين (دومين رييس جمهور دوران كمونيستي) اداره مي شد و در نيروهاي مسلح قدرت داشتند. از طرفي هم ذهنيت داوود را كمونست ها نسبت به نهضت جوانان مسلمان خراب كرده و داود هم كوچكترين حركتي را كه از جانب نيروهاي ما صورت مي گرفت، زير نظر داشت، در اين وقت شاخه نظامي نهضت جوانان مسلمان به دست حكمتيار بود، و او بود كه بايد كارها را سازماندهي مي كرد، حكمتيار مي گفت: «بايد كودتا بكنيم» اما جنرال مستغني بهانه اي براي اين كار نداشت، من در ابتدا با نمايندگان حكمتيار اختلاف نظر داشتم. كه در پشاور، اختلاف من و حكمتيار به اوج خود رسيد.

س: آيا والدين تان با اين كارهاي شما، آن هم در آن سن و سال كم، شما را ملامت نمي كردند؟

ج: پدرم هميشه به من توصيه مي كرد كه درس هاي خود را بخوانم، بعد راه خود را انتخاب كرده و به آن راه بروم. من آنها را در يك عمل انجام شده قرار داده بودم، البته خود آگاهانه راهم را برگزيده بودم و والدين من هم چيزي نمي گفتند.