زندگی نامه احمد شاه مسعود - اولين نبرد - قسمت چهارم
س: گويا در پاكستان با حكمتيار مشاجره كرده بوديد، اصل موضوع از چه قرار بود؟
ج: به خاطر طرزكارش، به خاطر خود خواهي هايش، بارها و بارها باهم مشاجره لفظي داشتيم و حتي چند بار با يكديگر گلاويز شديم.
س: گفته مي شود در پاكستان، حكمتيار از شما به ذوالفقار علي بوتو، چيزهايي گفته بود، در نتيجه شما و انجنير جان محمد را پوليس پاكستان دستگير كرده و شما از چنگ پوليس فرار كرديد و به كابل برگشتيد، سر نوشت انجنير جان محمد چه شد؟
ج: ما در پشاور بوديم، من وانجنير جان محمد و انجنير ايوب، به جاجي رفتيم و به سفيد كوه، در پاره چنار حكمتيار به ما ملحق شد. من گفتم: برادران ما بندي هستند، بايد هرچه زود تر به كار شويم، باز به حكمتيار گفتم: «ما در اين كودتا شكست خورديم، كارهايت از ريشه خراب است.»
اختلاف بين ما تشديد شد، آخرين گفته ام اين بود كه: «رهبركيست؟» ما نه نفر بوديم، حكمتيار مي گفت، بايد شورا داشته باشيم، انجنير جان محمد مخالفت كرد. حكمتيار با او در افتاد. گرچه در آن زمان، استاد رباني و حبيب الرحمن از جمله رهبران نهضت بودند، در كنار آن شورا هم داشتيم. ولي حكمتيار مي خواست يك شوراي جديد داشته باشد. در اين شورا چهار نفر طرف حكمتيار را داشتند و پنج نفر با من بودند. حكمتيار مي گفت: «با بمب گذاري شروع مي كنيم.» من گفتم: اگر با جنگ مسلحانه آغاز مي كني خوب، و گرنه اين برنامه هايي كه تو داري به ويراني و تباهي كشور مي انجامد و از آن سودي عايد ما نخواهد شد كه به نفع جنبش ما باشد. بار ديگر حكمتيار پانزده نفر را به شورا معرفي كرد، در همين زمان بود كه استاد رباني به پاكستان آمد. حكمتيار كه تا اين زمان ادعا مي كرد، جنرال عبدالكريم مستغني از دست كمونست ها آزرده است و كودتايي را عليه داودخان ترتيب مي دهد، در آن وقت ما فهميديم كه اين مسئله صحت ندارد و دروغ است و كودتايي در كار نيست.
اين كشاكش با حكمتيار، موجب شد كه عده اي از ما، از حكمتيار بريده و به استاد رباني بپيونديم. دوباره باهم يكجا شديم، قاضي امين در رأس بود. حكمتيار، استاد رباني، حقاني، مولوي محمدنبي و ديگران در اين جمع بودند. قاضي امين كه آمد، بابر، ملك يونس، وكيل احمد خان پاكستاني به ايتاليا رفتند و استاد رباني به عربستان سعودي و تركيه رفت. حكمتيار مي گفت: «استاد رباني را بايد از جمعيت بيرون كنيم.» در همين زمان بود كه انجنيرجان محمد گم شد، اين حادثه همه ي ما را تكان داد، در پي اين امر شايعات داغي پخش شد كه انجنير جان محمد با داود رابطه داشته است. صداي او را هم ضبط كرده بودند، به اصطلاح با اين كار از او اعتراف گرفته بودند، كه با داود در ارتباط بوده، جان محمد گفته بود: «مسعود هم با داود رابطه دارد.» اين جا بود كه به عمق فاجعه پي برديم و فهميديم كه توطئه چگونه شكل مي گيرد.
حكمتيار به سران پاكستاني ها گفته بود: «مسعود نمي گذارد ما كودتا كنيم.» من به خانه حكمتيار بودم كه يك موتر( ماشين )پاكستاني آمد آنجا، مرا با خود به مركز پوليس بردند، در آنجا با يك صاحب منصب كلو و بابر روبرو شدم، همين دو نفر حكمتيار را رشد و پرورش داده بودند، در همين زمان بود كه انجنير ايوب هم سر رسيد، ما به عمق توطئه پي برديم و تفنگچه هاي خود را كشيديم. بايد متذكر شوم كه من هميشه دو تفنگچه به همراه داشتم، چه در افغانستان و چه در پاكستان، پوليس پاكستان تهديد ما را جدي گرفت و ما توانستيم از آنجا، جان سالم به در ببريم. اين در حالي بود كه با خبر شديم، انجنير جان محمد و دو نفر ديگر را شهيد كرده اند. گفته مي شد كه به دستور بوتو، اشخاص فوق الذكر به حكمتيار تحويل داده شده و متعاقب آن سر به نيست شدند. خواسته ي حكمتيار اين بود كه من فراركنم، ولي من استقامت كرده، تا كودتاي ضياء الحق آنجا ماندم.
: مي گويند مردم پنجشير با قيام شان در سال هاي اول جهاد يعني سال 1358-1979 ميلادي در كنار تان ايستادند، قيام مردم از كجا شكل گرفت، شما چطور اعتماد مردم را جلب نموديد و نبرد مسلحانه ي مجاهدين چگونه شروع شد؟
ج: در جوزاي 1358- 1979 ميلادي از طريق نورستان آمديم پنجشير. گرچه گروه هاي ديگر هم در پنجشير كار كرده بودند، در گام اول من ليست تمام اقوام و دهات پنجشير را يادداشت كردم. و به هريك از نخبگان و موي سفيدان نامه نوشتم، تذكر دادم كه چقدر تفنگ و چند نفر داريد. آن طرفي كه خط مرا مي خواند، يعني كلان قريه، خيلي زود با من تماس گرفته مي شد. من شب و روز كار مي كردم، كارت عضويت مي فرستادم. با وجودي كه در دره ي پنجشير حزب اسلامي و حركت انقلاب هم روي مردم كار كرده بودند، ولي من با مردم ارتباط مستقيم برقرار كردم.
ابتدا از منطقه ي سفيد چهر شروع كرديم. شب ها هم كار مي كرديم، مردم از قريه هاي مختلف به ما مراجعه مي كردند كه چقدر تفنگ دارند و چند داوطلب. در اين وقت دولت تركي از حضور و پويايي ما در پنجشير با خبرشد. دولت بين مردم بومي تفنگ توزيع مي كرد، بي خبر از اين كه آن هايي كه از دولت تفنگ گرفته بودند با ما در ارتباط بودند.
يك روز چند جيپ را ديدم كه به طرف ولسوالي دشت ريوت مي رود، در علاقه داري آن جا جنگ شده بود، فوراً تصميم به نبرد مسلحانه گرفتم، ريش سفيدي مرا ديد، گفت: «ما آماده باش در كنار شما هستيم.» حاجي ظاهر آمد پيش من در سفيد چهر در آنجا چند نفر خلقي را گرفتيم و به خنج آمديم و از آنجا به عمرض رفتيم و سپس به خارو رسيديم. در بالاي دره ي پنجشير جنگ بود و گروه ما در همين منطقه، به كمين نشستيم. سلاح هاي ما چند قبضه تفنگ موشكش و چند بمب دستي بود، همين كه نيروهاي دولتي را در تيررس خود يافتيم، چند بمب دستي به طرف شان پرتاب كرده و تير اندازي كرديم، آنها به ما تسليم شدند، در اين عمليات از نيروهاي دولتي يك نفر زخمي شد.
نيروهاي كمونيست به سرعت به سراغ ما آمدند تا نيروهاي ما را قلع و قمع كنند. تا به خود مان آمديم ديديم كه نيروهاي دولتي با په پشه روي ما ضربه مي كردند، ما نيز به آنها امان نداده و تير اندازي را شروع كرديم، زدوخورد ادامه پيدا كرد. فكر كنم شب شده بود. طي اين عمليات يك نفر شهيد داشتيم كه از منطقه ي متا بود و يك نفر را كه زخمي شده بود، ملاملنگ (ملا جليل) كه نمي دانست آن زخمي، خودي است و يا دشمن، سر او را روي زانو هايش گذاشته بود، تا اينكه سر معلم عزيز گفت: او از نيروهاي خلقي است.
همان شب مردم با بيل و چوپ و كلنگ به ولسوالي يورش بردند. مجاهدين بايد مردم عصباني را همراهي مر كردند. چرا كه مي دانستم، حملات دسته جمعي تلفات بيشتر به همراه دارد.
گلستان صدا كرد: «آمر شما كيست؟» بعد گلستان گفت: «يك بچه ي جوان آمر شان است.»
من به مردم گفتم از خارو بالا برويد و از پشغور هم. در ولسوالي زنه جنگ شد. كمونست ها سخت مقاومت مي كردند، در اطراف ولسوالي زنه تانك مستقر بود، مصطفي مي خواست تانك را با راكت بزند ه من به طرف برديم (نوعي تانك زرهي) فير كردم كه به هدف اصابت نكرد.
صبح زود جنگ از نو شروع شد، شكست خورديم، نتوانستيم مواضع نيروهاي دولتي را تسخير كنيم. به اين دليل كه تجربه ي كافي نداشتيم. دراين احوال متوجه شدم كه نيروهاي ما روحيه ي شان را از دست داده اند و بايد من ابتكار مي كردم. مصطفي را كنار كشيدم و گفتم: «بايد اين جا را بگيريم.» بعد به مجاهدين گفتم: «پنج نفر فدايي مي خواهم.» از بين چريك هاي جوان، امان و ابراهيم و مصطفي، داوطلب شدند، زيكويك (مسلسل سنگين ضد هوايي) دشمن مواضع ما را هدف قرار مي داد. در حالي كه يكعده از مجاهدين رو در رو با كمونست هاي مي جنگيدند، پنج فدايي پيشروي كردند، آخرين موشك را فير كردم. مصطفي چند بمب دستي به داخل ساختمان ولسوالي زنه پرتاب كرد، تعدادي از نيروهاي دشمن كشته و زخمي شدند و بقيه مجبور به تسليم شدند. در آن زمان فقط گدامحمد كلاشنكوف داشت